در اتاقی نشسته ام که نمونه اش توی هیچ شنبه بازاری پیدا نمی شود از بس که به هم ریخته … از بس که شلوغ است. چیزی محکم دور پیشانی ام بسته ام تا درد سرم آرام بگیرد شاید . با این احوال حس خوبی درون من است . می دانم که با این خانه ی کوچک مجازی جائی را دست و پا کرده ام تا بنویسم . حالا که خیال ام بابت این جا راحت شده تصمیم دارم فکری به حال آن همه لباسی که ریخته ام روی تخت و کف اتاق تا مرتب شان کنم ، بکنم . خیال دارم صدای ترانه های جدید خواجه امیری را بشتر کنم و سروسامانی به این اتاق بدهم . تمام گرد و خاک های نشسته بر این اتاق را پاک کنم . شیشه ها را خوب خوب پاک کنم . پرده و همه ی لباس کثیف ها را بشورم … چیدمان را عوض کنم و اصلا بروم یواشکی گلدان خوشگلی را که جدیدا مامان گذاشته توی پاسیو بدزدم برای خودم و هی دست بکشم روی گلبرگ های مخملی اش که مثل دل من نازک اند . یاد مامان معصومه می افتم که آمده بود دم خانه مان چُغُلی مرا به مامانم کند بابت حرف هائی که معصومه به دروغ از زبان من گفته بود . یاد خودم که چه طور گریه ام گرفت آن روز … و مامان معصومه با چشم های گشاد گفت : چه دختر دل نازکی … و ندانست که سال ها توی ذهنم تکرار می شود : چه دختر دل نازکی … وای وای ! فرصت کم است . اتاق تکانی باید بکنم … دل تکانی : باید !