حس رهائی دارم . دوست دارم ساعت ها دراز بکشم و بی آن که کار خاصی کنم تنها به این لذت رهائی فکر کنم. نه ترس از دست دادنی، نه انتظاری، نه شوقی، نه تبی نه تابی … خالی شده ام انگار و آن قدر این انعکاس خودم در خودم را بی آن که به چیزی بسته باشد را دوست می دارم که دوست ندارم هیچ چیزی، هیچ کسی این خلوت را بهم بزند … این راه بلند آرام را تنها با صدای آوازهای خودم می شکند .
این طوری است که با صدای خش خش مانندی توی اتاقم راه می روم، خودم را توی شیشه ها می بینم که چندروزی است پرده شان را کنده ام و هنوز نشسته ام که چه طور می روم، می آیم و بی خیال کتاب می خوانم و یا ساعت ها خیره می شوم به جائی که نمی دانم کجاست و محو چیزی هستم که نمی دانم چیست …