وقتی ایستاد تا سوار شوم ذوق زده در را باز کردم و چپیدم تو . مسافر بعدی بلافاصله سوار شد . مرد جوانی چاقی بود که لحظه ی اول مقیاس ها را گم کرد و محکم خورد به من . عصبانی برگشتم به سمتش که مهلت نداد و عذرخواهی کرد. سرم را گرفتم به سمت پنجره و ماشین حرکت کرد…
مرد جوان کنار دستی کرایه اش را درآورد و همین طور که دستش را دراز کرده بود سمت راننده گفت : شرمنده آقا خورد نداشتم … راننده جواب داد که هیچ قابلی ندارد و آقای جوان که صدای موزیک از توی هندزفری اش غوغا به پا کرده بود به خیال این که راننده می گوید پول خرد بده باز تکرار کرد : خورده نداشتم … شرمنده! و من و پسرک کناردستی اش پقی زدیم زیر خنده .
صدای موزیک را قطع کرد و راننده با خنده گفت : وقتی ما جوون بودیم از این خبرها نبود …
و این طوری بود که بحث و دردودل راننده باز شد . از این که شغلش را دوست نمی دارد. از این که افسرهای 4 راه ها گاهی بلای جان اش می شوند، از این که از همه ی کسانی که می شناسد می خواهد تا دعا کنند از این شغل راحت شود . بی اختیار نگاهش کردم . گردن باریک اش انگار شاهد حرف هاش بود . راننده درد دل اش باز شده بود :
از این که یک زن حسابی روی اعصابش رفته که شجریان گوش نکن … با صدای شل خاص خودش گفت : شجریان غیر مجازه ؟ ها ؟ همین خودم توی ماهواره دیدم چیزهائی توی شبکه ی خود ایران نشون می ده که من باورم نمی شه این مال این وره … مرد جوان کنار دستم گفت : نه آقا اشتباه نشه : ما غیر مجازیم .
کم مانده بود دو دستی برایش کف بزنم. با این حال منتظر ماندم مکالمه ادامه پیدا کند و خدا را شکر هیچ کدامشان به حالت میخکوب من که گاهی مردجوان کنار دستی و گاه راننده را دربر می گرفت توجه نداشتند …
راننده ی جوان که انگار با دوست جوان خودش گپ می زد گفت : این ها چی خیال کردن ؟ خدا فکر کردن کیه ؟ یعنی خدا ما رو می بره جهنم ؟ من نوعی صدبرابر بدتر از اون ابن ملجم که واسه ما از بدم بدتره ، بدی کردم . پس تکلیف ماها و این آدمای توی خیابون چیه ؟ …
مرد جوان ادامه داد : بهشت و جهنم همین جاست ، اشتباه نکن …
و راننده بی آن که حرفش را قطع کند گفت : اون ور فقط بهشته ! خدا همه رو می بخشه به نظر من .مرد جوان به مقصدش رسیده بود . به راننده دوستانه گفت : زیاد بهش فکر نکن .
و من از وقتی این مکالمه پایان گرفته تا به حال دارم فکر می کنم …به تعاریف آدم ها، به اعتماد کردن شان ، به پیچ و خم های زندگی ، به درد مشترکی به نام انسان بودن …